i love my heart when you love it!!!!

. . . تنهایی بهتر از گدائیه عشقه . .

سلام

خوفید ؟

میدونین امروز چه روزیه؟

درسته امروز 28مرداد روز تولدمه


تولد 16 سالگیم مبارک ...


از نفسم و همه ی دوستای گلم که تولدمو تبریک گفتن تشکر میکنم خیلی دوستون دارم

اینم از کیک تولدم..


http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/07956950933728194720.jpg

نوشته شده در شنبه 28 مرداد 1391 ساعت 01:58 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |

لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.
خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت: کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛
دریا تشنگی است و من آبم، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید.

نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1391 ساعت 01:24 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |

میروی ...
بی هیچ حرفی ...
 میروی ...
 دورمیکنی دستان سردت را از وجودم ...
میروی ...
میبندی نگاهت را ، که همیشه ناگفته های فراوانی در آن موج میزد ...
 میروی ...
فرار میکنی از ضجه های شبانه ام که نامت را با صدای وجودم میخواندم ...
 با رفتن او خود را باختی ...
مزه ی زندگی را تلخ چشیدی ...
 آرزوهایت را کشتی ...
ولی همه را در خود گنجاندی ...
 خاموش کردی آتش جیغ هایت را ولی دم نزدی ...
سکوت میکردی در برابر فریادهای دیگران و با نگاهی سرشار از عشق و محبت همه را شرمنده میساختی ... میبندی چشمانت را ، زندانی میکنی نفس هایت را ...
 و لحظه ای بعد ...
 میروی بدون خداحافظی ...
 آشنا میکنی چشمانم را با اشکهای شبانه ...
دروغ میخواندیم ناتوانی هایت را ...
اما ...
بس است ...
پشیمانی دیگر سودی ندارد ...
الآن دیگر دیر است ...

http://up.vatandownload.com/images/re36e729ktkwcxjuffwq.jpg

نوشته شده در جمعه 20 مرداد 1391 ساعت 05:18 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |

همیشه باید کسی باشد

تا بغض‌هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد

باید کسی باشد … …

که وقتی صدایت لرزید بفهمد

که اگر سکوت کردی، بفهمد …

کسی باشد که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد

کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن بفهمد به توجهش احتیاج داری

بفهمد که درد داری که دلگیری

بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است

بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران

برایِ بوسیدنش برایِ یک آغوشِ گرم تنگ شده است

......

نوشته شده در جمعه 20 مرداد 1391 ساعت 04:56 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |


برای من تو همه چیز بودی

عشق بودی،عمر بودی

آرزو،رویا،خاطره...

برای تو چی؟

من رهگذر بودم،یا شاید یک مزاحم

که شب ها خسته از دست نگاهم،

من را فراموش میکردی

بی آن که بدونی،با همان دیدار کوتاه

قلب من چه بی اراده

از غم دوری تو خالی شد

http://up.vatandownload.com/images/b2omtrk77582xxklwgkr.jpg



نوشته شده در جمعه 20 مرداد 1391 ساعت 02:59 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |


آخرین مطالب
» درکم کن....
» چایـــــــــــــــــ
» خداحافظ
» خدا منتظر هس....
» گاهی فقط یه صدا
» خوشبختی
» یهو...
» عشق من
» دلتنگی
» خدایا
» my birthday
» لیلی تشنه تر میشود
» میروی و با رفتنت مرا...
» همیشه ی خدا باید...
» برای من

Design By : LoxTheme.com