i love my heart when you love it!!!!

. . . تنهایی بهتر از گدائیه عشقه . .

بعضی وقتا انقدر از زندگـــی خستـــــه میشم که

دلـــم می خواد قبل از خـــــواب:


 ساعتو روی "هیچوقـــــــــت" کـــوک کنم .
...



http://www.8pic.ir/images/bk9rawop2pru1h54lt30.jpg

نوشته شده در شنبه 27 آبان 1391 ساعت 07:25 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |

لیوان چایی روی میز در انتظار یک بوسه است


نه تو می آیی و نه او گرم می ماند


چه گناهی دارد سماوری که داغ دیده است؟


http://www.8pic.ir/images/3ddi2tdlme9hgzmg08c4.png

نوشته شده در جمعه 19 آبان 1391 ساعت 02:49 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |

همیشه در حالی که...

یه عالمه حرف بیخ گلوت چسبیده!

یه عالمه اشک توی چشماته!

یه عالمه حسرت توی دلت تلنبار شده...

باید بگی : خب...
خدافظ ...!


http://www.8pic.ir/images/oi90hmv8hkh4j162r2d.png

نوشته شده در دوشنبه 1 آبان 1391 ساعت 10:25 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |

امروز صبح وقتی از خواب برخاستی، تو را تماشا کردم و امید داشتم که با من حرف بزنی. فقط چند کلمه و یا از من به خاطر اتفاق خوبی که دیروز در زندگی تو افتاد، تشکر کنی. اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی.

هنگامی که میخواستی از خانه بیرون بروی، میدانستم که میتوانی چند دقیقهای توقف کنی و به من سلام کنی، اما تو خیلی سرگرم بودی. زمانی که پانزده دقیقه بیهوده بر روی صندلی نشسته بودی و پاهایت را تکان میدادی، فکر میکردم که میخواهی با من سخن بگویی، اما تو به سوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بیاهمیت بگویی. من با صبر و شکیبایی در تمام مدت روز تو را نگاه میکردم ولی تو آنقدر مشغول بودی که هیچچیز به من نگفتی.

موقع خوردن نهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف میزنند، اما تو چنین کاری نکردی. باز هم زمان باقی است و امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنی. به خانه رفتی و به نظر میرسید که کارهای زیادی برا ی انجام دادن داری، بعد از انجام چند کار، تلویزیون را روشن کردی و وقت زیادی را در برابر آن سپری کردی. من باز هم با شکیبایی منتظر ماندم تا بعد از تماشای تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی. هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خستهای. بعد از گفتن شببهخیر به خانواده، سریعاً به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی. مهم نیست. شاید نمیدانستی که من همیشه با تو هستم. 

من بیش از آنچه تو بدانی، صبر پیشه کردم، من حتی میخواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی.
من به تو عشق می‌ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی.

چقدر مکالمهی یکطرفه و یکجانبه، سخت است!

بسیار خوب، تو یک بار دیگر از خواب برخاستی و من نیز یکبار دیگر فقط به خاطر عشقی که به تو دارم، منتظر خواهم ماند. به این امید که امروز کمی از وقتت را به من اختصاص دهی. روز خوبی داشته باشی.



نوشته شده در جمعه 21 مهر 1391 ساعت 09:16 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |

گاهیــ کـهــ تنها میــ شویــ

ارزو میــ کنیــ کسیــ صدایتــ بزند

حتیـــ بهــ اشتباهــ....


نوشته شده در پنجشنبه 23 شهریور 1391 ساعت 06:19 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |

آنــیخوشــبَختــی را دیـــروز به حَراج گُذاشــتَند

 

 آنــی وَلی حــِـیف کــه مَن زاده ی اِمـــروزَم

 

 آنــی خُـــدایا جَهَنَـــمَت فَرداســـت

 

آنــی پــَـس چــِرا اِمــروز می ســـوزَم

 


نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور 1391 ساعت 02:10 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |

شده بعضی وقتا یهو دیگه دوستش نداشته باشی؟
به خودت می گی اصلاً واسه چی دوستش دارم؟
مگه کیه؟
مگه واسم چیکار کرده؟
مگه چی داره که از همه بهتر باشه؟
... ... اصلاً من که خیلی از اون بهترم....
بعد به خودت می خندی که اصلاً واسه چی اینقدر خودتو اذیت کردی؟
یهو، یه چیزی یادت میاد....
یه چیز ِ خیلی کوچیک....
یه خاطره....
یه حرف....
یه لبخند....
یه نگاه....
و بعد....
همین....
همین کافیه تا به خودت بیای و مطمئن بشی که
نمی تــــــــــونی فراموشــــــش کنی ...


نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور 1391 ساعت 01:25 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |

همـہ میگـטּ که گناهه,عشقه پاکـِ مَـטּ بـہ چشمـآت
میگن عشق ما تباهـہ,دل ندم به سادگی هـآت
همه فکرشوטּ همینـہ,که جدا بشیم مَـטּ و تو
نمیخوان عشقی بمونه, میوטּِ قلبـِ مـَטּ و تو
حس تلخ یه حسـآدت,تو چشاشوטּ خونـہ کرده
میدونمـ جاےِ سعادت,آرزوشون غم و درده
به اونا بگو گلِ مـَטּ , حس خوبــِ عاشقی رو
بگو کـہ توےِ دل مـَטּ , کاشتی بذر رازقی رو
بیا ثابتــ کـטּ به دنیـآ , که هنوزمـ عشقی زنده َ س
بیـטּِ هرچی توی دنیا,عشقه پاکــِ ما برنده اس
حرفاشوטּ برامـ مهم نیست,پشت تو هرچی کـہ میگن
هیچی جز تو تو دلم نیست ,ایـטּ ُ حتی اونـآ میگـَטּ
میمیرم آخر از عشقت,حرفــِ مـَטּ نیستــ همـہ میگـטּ


نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور 1391 ساعت 03:46 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |

من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد


باور عشق برایش سخت است ...


ای خدا باز به یاری نسیم سحری


می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد ...    


نوشته شده در جمعه 10 شهریور 1391 ساعت 08:39 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |

خداوندا ، دلتنگم.

دلتنگ هر آنچه با عشق به من دادی

و من مغرورانه ندیدم و از کنارش گذشتم

و دلتنگ تر برای همه ی آنچه با محبت به من گفتی

و گستاخانه خود را به نشنیدن زدم.

مرا به آغوش خود راه بده که سخت محتاج مهر و آرامش توام


نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور 1391 ساعت 03:09 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |

سلام

خوفید ؟

میدونین امروز چه روزیه؟

درسته امروز 28مرداد روز تولدمه


تولد 16 سالگیم مبارک ...


از نفسم و همه ی دوستای گلم که تولدمو تبریک گفتن تشکر میکنم خیلی دوستون دارم

اینم از کیک تولدم..


http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up8/07956950933728194720.jpg

نوشته شده در شنبه 28 مرداد 1391 ساعت 01:58 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |

لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.
خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت: کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛
دریا تشنگی است و من آبم، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید.

نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1391 ساعت 01:24 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |

میروی ...
بی هیچ حرفی ...
 میروی ...
 دورمیکنی دستان سردت را از وجودم ...
میروی ...
میبندی نگاهت را ، که همیشه ناگفته های فراوانی در آن موج میزد ...
 میروی ...
فرار میکنی از ضجه های شبانه ام که نامت را با صدای وجودم میخواندم ...
 با رفتن او خود را باختی ...
مزه ی زندگی را تلخ چشیدی ...
 آرزوهایت را کشتی ...
ولی همه را در خود گنجاندی ...
 خاموش کردی آتش جیغ هایت را ولی دم نزدی ...
سکوت میکردی در برابر فریادهای دیگران و با نگاهی سرشار از عشق و محبت همه را شرمنده میساختی ... میبندی چشمانت را ، زندانی میکنی نفس هایت را ...
 و لحظه ای بعد ...
 میروی بدون خداحافظی ...
 آشنا میکنی چشمانم را با اشکهای شبانه ...
دروغ میخواندیم ناتوانی هایت را ...
اما ...
بس است ...
پشیمانی دیگر سودی ندارد ...
الآن دیگر دیر است ...

http://up.vatandownload.com/images/re36e729ktkwcxjuffwq.jpg

نوشته شده در جمعه 20 مرداد 1391 ساعت 05:18 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |

همیشه باید کسی باشد

تا بغض‌هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد

باید کسی باشد … …

که وقتی صدایت لرزید بفهمد

که اگر سکوت کردی، بفهمد …

کسی باشد که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد

کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن بفهمد به توجهش احتیاج داری

بفهمد که درد داری که دلگیری

بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است

بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران

برایِ بوسیدنش برایِ یک آغوشِ گرم تنگ شده است

......

نوشته شده در جمعه 20 مرداد 1391 ساعت 04:56 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |


برای من تو همه چیز بودی

عشق بودی،عمر بودی

آرزو،رویا،خاطره...

برای تو چی؟

من رهگذر بودم،یا شاید یک مزاحم

که شب ها خسته از دست نگاهم،

من را فراموش میکردی

بی آن که بدونی،با همان دیدار کوتاه

قلب من چه بی اراده

از غم دوری تو خالی شد

http://up.vatandownload.com/images/b2omtrk77582xxklwgkr.jpg



نوشته شده در جمعه 20 مرداد 1391 ساعت 02:59 ب.ظ توسط 2khtaretariki نظرات |


آخرین مطالب
» درکم کن....
» چایـــــــــــــــــ
» خداحافظ
» خدا منتظر هس....
» گاهی فقط یه صدا
» خوشبختی
» یهو...
» عشق من
» دلتنگی
» خدایا
» my birthday
» لیلی تشنه تر میشود
» میروی و با رفتنت مرا...
» همیشه ی خدا باید...
» برای من

Design By : LoxTheme.com